مطواع
مترادفها
مطیع، فرمانبردار
متضادها
سرکش، نافرمان، یاغی
لغت نامه دهخدا
مطواع. [ م ِطْ ] ( ع ص ) فرمانبردار. ( منتهی الارب ) ( دهار ) ( آنندراج ). فرمانبردار و مطیع. ( ناظم الاطباء ). مطواعة. مطیع. ( اقرب الموارد ). بسیار فرمانبردار. سخت مطیع. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ):
یک بنده مطواع به از سیصد فرزند
کاین مرگ پدر خواهد و آن عمر خداوند.رودکی ( یادداشت ایضاً ).مکره بگه بخل تو باشی و نه مطواع
مطواع گه جود تو باشی و نه مکره.منوچهری.تا جهان باشد جبار نگهبان توباشد
بخت مطواع تو و چرخ به فرمان تو باشد.منوچهری ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).خواهم که ز من بنده مطواع سلامی
پوینده و یابنده چویک درّ معمر.ناصرخسرو.صد بنده مطواع فرو بست به درگاه
از قیصری و مکری و بغدادی و خانیش.ناصرخسرو.هیکلت بس شگرف گاه طلاع
کودکان را چرا شوی مطواع.سنائی.هر چند عدد مرد ایشان زیادت از هفتاد هزار بود مطواع او شدند. ( جهانگشای جوینی ). در سرّا و ضرّا امیر جیوش را مطواع نه به توقع جامگی و اقطاع. ( جهانگشای جوینی ).
فرهنگ معین
(مِ ) [ ع. ] (ص. ) فرمان بردار، مطیع.
فرهنگ عمید
مطیع، فرمان بردار.
فرهنگ فارسی
مطیع، فرمانبردار
( صفت ) فرمانبردار مطیع: مکره بگه بخل تو باشی و نه مطواع مطواع گه جود تو باشی و نه مکره ( منوچهری )
جمله سازی با مطواع
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 من چون تو خداوند سرافراز ندیدم تو نیز چو من بنده مطواع مپندار
💡 منقاد اوست گنبد دوار در مسیر مطواع اوست کوکب سیار در قران
💡 بآزمایش آن یک دو کار گرد، دگر بسعی بنده مطواع خود فلک بگذار
💡 بادا روش چرخ تو را بنده مطواع بادا دهن خلق ز تو شاکر انعام
💡 زمانه پیش هوای تو بنده مطواع ستاره زیر مراد تو مرکب هملاج
💡 خواهم که ز من بندهٔ مطواع سلامی پوینده و پاینده چو یک ورد مقمر