لغت نامه دهخدا
مطابقه. [ م ُ ب َ ق َ / ب ِ ق ِ ] ( از ع، اِمص ) مطابقة. مطابقت. با کردن و نمودن و داشتن و جز اینها صرف شود. و رجوع به مطابقة و مطابقت شود.
مطابقه. [ م ُ ب َ ق َ / ب ِ ق ِ ] ( از ع، اِمص ) مطابقة. مطابقت. با کردن و نمودن و داشتن و جز اینها صرف شود. و رجوع به مطابقة و مطابقت شود.
(مُ بِ قِ ) [ ع. مطابقة ] (مص ل. ) برابر کردن، با هم برابر کردن دو چیز.
= متضاد
مطابقت: برابرکردن، برابرکردن دوچیزباهم، ونیزنام صنعتی است درشعر(صنعت متضاد )
۱ - ( مصدر ) اتفاق کردن متحد شدن. ۲ - مقابل کردن چیزی است بمثل آن. ۳ - ( اسم ) اتفاق اتحاد. ۴ - مقابله ٠
یکی را بر دیگری پوشیدن طابق بین قمیصین.
{agreement} [زبان شناسی] رابطۀ صوری میان دو سازۀ نحوی در یک ساختار زبانی
رجوع شود به:تضاد (ادبیات)
مطابقة
برابر کردن، با هم برابر کردن دو چیز.
💡 ۲. عدم مطابقه فعل با مفعول: حضور واژهبست
💡 پس از مطابقه گفتم که این مبال تمیز فراخور خرد و ذوق هیئت وزراست