مدقوق. [ م َ ] ( ع ص ) کوفته شده. ( غیاث اللغات ). نرم کوفته شده. ( ناظم الاطباء ). خرد و شکسته شده.( از اقرب الموارد ). آردشده. ( یادداشت مؤلف ). || مقروع. کوبیده. زده: دق الباب؛ قرعه. ( اقرب الموارد ). || لاغر و باریک کرده شده. ( غیاث اللغات ). لاغر. باریک. ( فرهنگ فارسی معین ). || در میان خاک افتاده شده. ( ناظم الاطباء ). || به تب دق مبتلاشده. ( از اقرب الموارد ). بیماری دق گرفته. مبتلا به دق. ( یادداشت مؤلف ). مسلول: اگر نسیم لطایف لهجه درپاشش بر بیمار مدقوق وزد از دَق دق بازرهد. ( المضاف الی بدایع الازمان ص 24 ).
(مَ ) [ ع. ] (اِمف. ) ۱ - کوفته شده. ۲ - لاغر و باریک. ۳ - آن که مرض دق دارد.
۱. کوفته، کوفته شده.
۲. (پزشکی ) مبتلا به سل.
( اسم ) ۱- کوفته شده. ۲- لاغر و باریک. ۳- آنکه مرض دق دارد.
کوفته شده.
لاغر و باریک.
آن که مرض دق دارد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ما تَذَرُ مِنْ شَیْءٍ أَتَتْ عَلَیْهِ، من انفسهم و انعامهم و اموالهم، إِلَّا جَعَلَتْهُ کَالرَّمِیمِ یعنی کالشیء الهالک البالی و هو نبات الارض اذا یبس و دیس و قیل کالرماد و قیل کالتراب المدقوق.
💡 مبتلا گشتم بعشق او بانواع بلا دل ز دست عشق مدقوقست و جان در اضطراب
💡 شهد نوشین لیکنش محرور داند ناپسند قند شیرین لیکنش مدقوق خواند ناگوار
💡 فسردم کِم خرد ننشاند آتش با همه سردی که مدقوق ایچ ندهد سودسرمای زمستانش
💡 جوهر مدقوق را زهر آمدی نفس سگ را مطبخ قهر آمدی
💡 تیغت شده مدقوق ز آسایش کشور زان چو مه نو بینیش از رنج تضایل