محروس

لغت نامه دهخدا

محروس. [م َ ] ( ع ص ) حراست شده. نگهبانی و پاسبانی شده. محفوظ. ( ناظم الاطباء ). نگاهداشته شده. ( غیاث ) ( آنندراج ). نگهداشته شده: که چون رسولان را بر مراد بازگردانیده شود با ایشان باید که رسولان آن جانب محروس واقف مضمون گردند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 210 ). رسولان آن جانب محروس که در صحبت شما گسیل کنند به درگاه ما رسند و ما را ببینند ما نیز عهد کنیم. ( تاریخ بیهقی ص 211 ). عرصه مملکت از غیر حدثان و فتن آخرزمان معصوم و محروس. ( المعجم فی معاییر اشعارالعجم ص 17 ).
- محروس ماندن؛ محفوظ و مصون ماندن: از طوارق ایام و حوادث روزگار مصون و محروس مانده. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 410 ).

فرهنگ معین

(مَ ) [ ع. ] (اِمف. ) نگاه داشته شده، حراست شده، حفظ شده.

فرهنگ عمید

حراست شده، حفظ شده، نگه داری شده.

فرهنگ فارسی

حراست شده، حفظ شده، نگاهداری شده
( اسم ) نگاهداشته شده حراست شده: عرص. مملکت از غیر حدثان و فتن آخر زمان معصوم و محروس... جمع: محروسین.

ویکی واژه

نگاه داشته شده، حراست شده، حفظ شده.

جمله سازی با محروس

💡 محروس باد جاه تو از نکبت زوال معصوم باد جان تو از آفت فنا

💡 چو عرض تو ز حوادث مصون و محروس است همه سعادت و اقبال را نشان آمد

💡 از خواهش نفس و فتنه خلق بدار در حصن امان خود صفی را محروس

💡 چو مشتری به دل دوستان بود محبوب چو آسمان ز بد دشمنان بود محروس

💡 هست قحط می و شاهد به خراسان جامی خیز تا رخت به محروسه شیراز کشیم

💡 بر در پیر خرابات که خمخانه او باد محروس ز سنگ ستم خم شکنان