لغت نامه دهخدا
مجهولی. [ م َ ] ( حامص ) نادانی و جهالت. ( ناظم الاطباء ). || ناشناختگی و نادانستگی. || گمنامی. و رجوع به مجهول شود.
مجهولی. [ م َ لی ی ] ( ص نسبی ) منسوب است به مجهولیه. ( از انساب سمعانی ). و رجوع به مجهولیه شود.
مجهولی. [ م َ ] ( حامص ) نادانی و جهالت. ( ناظم الاطباء ). || ناشناختگی و نادانستگی. || گمنامی. و رجوع به مجهول شود.
مجهولی. [ م َ لی ی ] ( ص نسبی ) منسوب است به مجهولیه. ( از انساب سمعانی ). و رجوع به مجهولیه شود.
نادانی و جهالت
💡 این عرصه که عرض آن ندارد طولی بگذار عمارتش بهر مجهولی
💡 آن را که بخود بر سر یک موی سر است مجهولی او مفرّحی معتبر است
💡 اگر بواب و سرهنگان هم از درگه برانندت ازان بهتر که در پهلوی مجهولی نشانندت
💡 ز علم عزت و خواری به مجهولی قناعتکن تسلی برنمیآید معمای سبب مگشا
💡 چرا باید بدان مغرور بودن ز مجهولی چنین مشهور بودن
💡 برو کنجی گزین و ره بدر بر بمجهولی فرو شو ره بسر بر