ماتمزده. [ ت َ زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) ملول. غمگین. اندوهگین. عزادار. مصیبت زده. آنکه کس وی تازه مرده باشد. ( ناظم الاطباء ). ماتمی. عزادار. سوکوار. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ):
گر بود در حلقه ای صدغمزده
حلقه را باشد نگین ماتم زده.عطار.هرگاه که در ماتم من نوحه گر آید
ماتمزده باید که بود نوحه گر من.عطار.و ماتمزده ماتمزدگان تواند دید. ( تذکرةالاولیاء ).
ماتمزده را به نوحه گر حاجت نیست.عطار.حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعیه سور نمانده ست.حافظ.هاتف اقبال در مقام تسلی ماتمزدگان بود. ( حبیب السیر ج 3 ص 323 ).
( ~. زَ دِ ) [ ع - فا. ] (ص مف. ) ۱ - سوگوار، عزادار. ۲ - غمگین، اندوهگین.
۱. عزادار، سوگوار، مصیبت دیده.
۲. (صفت ) غمگین.
۱- سوگوار عزادار مصیبت زده ماتم دیده. ۲- غمگین اندوهگین: آهو در زاوی. اطاق خود ماتم زده و پریشان نشسته درد اصلی خود را از یاد برده بود.
سوگوار، عزادار.
غمگین، اندوهگین.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تا درین تیره کفن در شده ام! زنده نی، مرده ماتم زده ام!
💡 گذرد تشنه دیدار تو از روضه خلد همچو ماتم زده کز طرف گلستان گذرد
💡 دی محتسب آمد به غم، تند نشست ماتم زده بود، دادمش شیشه به دست
💡 صد نوا هست فصیحی دل ماتم زده را فرصتی کو که ز دل زمزمهای گوش کنم
💡 مانده در ماتم اسباب و عجب بیخردی ناگهانی به درت حلقه ماتم زدهاند
💡 مردم چشم تو ماتم زده عشاقند ورنه رنگ «مژه ها» بهر چه گردید سیاه