فرهنگ معین
(لُ بَ ) [ ع. لعبة ] ۱ - (اِمص. ) بازی. ۲ - (اِ. ) نوبت بازی. ۳ - آنچه بدان بازی کنند مانند شطرنج. ۴ - تمثال، پیکر. ۵ - احمقی که او را ریشخند کنند. ۶ - مهر گیاه.
(لُ بَ ) [ ع. لعبة ] ۱ - (اِمص. ) بازی. ۲ - (اِ. ) نوبت بازی. ۳ - آنچه بدان بازی کنند مانند شطرنج. ۴ - تمثال، پیکر. ۵ - احمقی که او را ریشخند کنند. ۶ - مهر گیاه.
= لعبت
۱- ( اسم ) بازی.۲- ( اسم ) نوبت بازی. ۳- آنچه بدان باری کنند مانند شطرنج. ۴- تمثال پیکر. ۵- احمقی که او را ریشخند کنند. ۶- مهر گیاه. توضیح در برخی ماخذ لعبه را گیاهی شبیه سورنجان ذکر کرده اند.
پیکر نگاشته. پیکر عموما
لعبة
بازی.
نوبت بازی.
آنچه بدان بازی کنند مانند شطرن
تمثال، پیکر.
احمقی که او را ریشخند کنند.
مهر گیاه.
💡 ساقی بیار باده که دارم دلی حزین زان لعبها که این فلک حقه باز کرد
💡 لعبها و پیشهها دانسته کرد هرچه او میکرد بس دانسته کرد
💡 جرم خورشید چوازحوت به برج بره شد مجلس چاردهم ملعبه و مسخره شد
💡 لعبها بینند در شطرنج ملک آنکه ساکن بر کنار عرصه اند
💡 باغ دیبا رخ پرند سلب لعبگر گشت و لعبهایش عجب