لغت نامه دهخدا
فهماندن. [ ف َ دَ ] ( مص جعلی ) فهمانیدن. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به فهمانیدن شود.
فهماندن. [ ف َ دَ ] ( مص جعلی ) فهمانیدن. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به فهمانیدن شود.
(فَ هْ نْ دَ ) [ ع - فا. ] (مص م. ) نک فهمانیدن.
امری یا مطلبی را با ایماواشاره یا بیان و توضیح به کسی حالی کردن.
فهمانیدن، امری یامطلبی راباایمائ واشاره یابیان وتوضیح بکسی حالی کردن
( مصدر ) مطلبی را به دیگری حالی کردن موجب فهمیدن شخصی دیگر شدن.
نک فهمانیدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در سانتا فه مکزیک، او خود را شیفته و مجذوب محیط آرام و هنری آنجا پیدا کرد، جایی که نیازی به فهماندن موسیقی به مردمش نداشت و آنها خود به موسیقی علاقهمند بودند.