فرودی

لغت نامه دهخدا

فرودی. [ ف ُ ] ( حامص ) سراشیب بودن. سرازیری: و به یک سو از آن میل نکند سراشیب از بهر فرودی. ( التفهیم ).
- فرودی مایه.رجوع به مدخل فرودی مایه شود.

فرهنگ فارسی

انحطاط تنزل.

فرهنگستان زبان و ادب

{cadential} [موسیقی] منسوب به فرود

ویکی واژه

منسوب به فرود.

جمله سازی با فرودی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 یک روضه حورعین همه با موی عنبرین یک باغ فرودین همه با زلف مشکبار

💡 خسروا دانی که اهل عالم از احسان تو فیض باد فرودین و ابر نیسان یافتند

💡 ظل ملک که چرخ به جان بوسدش زمین خرم به فضل وی زره آمد چو فرودین

💡 فرودینست شنهشاه و تو بستان لیکن فرودین چون برود فر برود از بستان

💡 احمد معصومی‌فر (زاده یکم فرودین ۱۳۴۰) دیپلمات ایرانی است.

💡 وز گاه بیفتد به سوی چاه فرودین وز صدر برانند سوی صف نعالش

کماندو یعنی چه؟
کماندو یعنی چه؟
بنت یعنی چه؟
بنت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز