لغت نامه دهخدا
فامدار.( نف مرکب ) مدیون. ( یادداشت بخط مؤلف ):
فامداران تو باشند همه شهر درست
نیست گیتی تهی از فام ده و فامگذار.سوزنی.
فامدار.( نف مرکب ) مدیون. ( یادداشت بخط مؤلف ):
فامداران تو باشند همه شهر درست
نیست گیتی تهی از فام ده و فامگذار.سوزنی.
(مْ ) (ص فا. ) بدهکار، مدیون.
وام دار، قرض دار، مدیون: فام داران تو باشند همه شهر دُرُست / نیست گیتی تهی از فام ده و فام گذار (سوزنی: لغت نامه: فام دار ).
بدهکار، مدیون.
💡 آب مرا مذلت هر فام خواه ریخت جان مرا ملالت هر فامدار خست