لغت نامه دهخدا
شریکی. [ ش َ ] ( حامص ) شراکت و حصه داری و انبازی. || همدستی. ( ناظم الاطباء ). رجوع به شریک شود.
شریکی. [ ش َ ] ( حامص ) شراکت و حصه داری و انبازی. || همدستی. ( ناظم الاطباء ). رجوع به شریک شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یکی از بزرگان بغداد ابوالعیناء را دید که سحرگاهان به حاجتی بدر شده بود. وی از سحرخیزی او بشگفت آمد و پرسید: ابوعبدالله ز چه رو خانه در این هنگام ترک گفته ای؟ ابوالعیناء گفت: از تو در شگفتم که در کار من شریکی و در شگفت از آن تنها.
💡 شریک بن اعور بنزد معاویه شد. معاویه او را که مردی زشت روی بود، گفت: تو زشتی و زیبا به از زشت است. نامت نیز شریک است و خدا را که شریکی نیست.
💡 هر جایگه که رفتی باز آمدی مظفر چون با ظفر شریکی لا شک مظفرآیی
💡 آنکه می باشد به هر شیئی قدیر نه شریکی هست او را نه نظیر
💡 بد شریکی دارم اندر این سفر می شناسم از تو او را نیکتر
💡 غنای سلطنت کممایهتر از مسکنت دیدم مگر غالب شریکی هست با شاهان گدایان را