سیمابی

لغت نامه دهخدا

سیمابی. ( ص نسبی ) به رنگ سیماب. نقره گون:
طاس سیمابی مه تافته از پرچم شب
طاس زر با می آتش گهر آمیخته اند.خاقانی.چادر سیمابی از روی عروس عالم برکشیدند. ( سندبادنامه ص 308 ).ز فرق زنگی کرمان فتد دستار سیمابی
چو ماران رومی خندان نهد بر سر کلاه زر.بدر چاچی ( از آنندراج ).|| مخلوط با سیماب. آمیخته با سیماب. || نوعی از الماس است که اندک با کبودی و سیاهی زند. ( نزهة القلوب ).

فرهنگ فارسی

برنگ سیماب. نقره گون

جمله سازی با سیمابی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 غرور وحشتم بار تحیر بر نمی‌دارد چو شبنم در دل آیینه سیمابی دگر دارم

💡 کنون بروی بیابان سراب سیمابی علم بچشمۀ خورشید بر کشد پنجاه

💡 ای گل نرگس فدای چشم چون بادام تو سرو چون فواره سیمابی آرام تو

💡 دندان به خنده چون کند آن لعل تر سپید سیمابی است اگر شود آنجا گهر سپید

💡 تو گر خاکی و گر آتش نژادی درین دولاب سیمابی چو بادی

💡 دل آهنین را دوایی ده از می که مانند سیمابی از بی‌ سکونی

یوسف صانعی یعنی چه؟
یوسف صانعی یعنی چه؟
دوئیت یعنی چه؟
دوئیت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز