لغت نامه دهخدا
زرنگی. [ زَ رَ ] ( حامص ) چابکی.چالاکی در کار. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). || زیرکی. کاردانی. ( یادداشت ایضاً ). || حیله. گربزی. ( یادداشت ایضاً ). رجوع به زرنگ شود.
زرنگی. [ زَ رَ ] ( حامص ) چابکی.چالاکی در کار. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). || زیرکی. کاردانی. ( یادداشت ایضاً ). || حیله. گربزی. ( یادداشت ایضاً ). رجوع به زرنگ شود.
چابکی چاکی یا زیرکی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هر نباتی را زدانگی دیگر آید پیرهن هر درختی را زرنگی دیگر آید طیلسان
💡 به دیدار گل از وی سرخوشی ای دل کجایی تو؟ زرنگی دیدهام رنگی به بویی بردهام بویی
💡 ناخن مطرب حنایی شد زرنگین نغمه اش تا که در مستی شراب از کاسه طنبور خورد؟
💡 سر امید اقامت در این بساط کراست چوشمع مرکزرنگیم ورنگها سفریست
💡 نارفیقان چون به یکرنگان دو رنگی میکنند از چه تفسیر دو رنگی را زرنگی میکنند