رباح

رباح به عنوان یک مفهوم کلیدی در اقتصاد و تجارت، نشان‌دهنده سودآوری و منفعتی است که از فعالیت‌های تجاری حاصل می‌شود. این مفهوم به طور کلی به معنای درآمدی است که پس از کسر هزینه‌ها و مخارج، برای یک کسب‌وکار باقی می‌ماند. در حقیقت، نه تنها نشان‌دهنده موفقیت مالی یک شرکت است، بلکه می‌تواند به عنوان معیاری برای سنجش کارایی و اثربخشی استراتژی‌های تجاری نیز مورد استفاده قرار گیرد. از دیدگاه اقتصادی، به دو نوع تقسیم می‌شود: عملیاتی و خالص. عملیاتی به سودی اشاره دارد که از فعالیت‌های اصلی کسب‌وکار به دست می‌آید، در حالی که رباح خالص شامل تمامی درآمدها و هزینه‌ها، از جمله مالیات و هزینه‌های غیرعملیاتی است. بنابراین، تحلیل دقیق رباح می‌تواند به مدیران و سرمایه‌گذاران کمک کند تا تصمیمات بهتری در زمینه سرمایه‌گذاری و توسعه کسب‌وکار اتخاذ نمایند. در نهایت، درک صحیح از مفهوم رباح و عوامل مؤثر بر آن، برای هر فردی که در حوزه کسب‌وکار فعالیت می‌کند، ضروری است. این موضوع نه تنها به بهبود عملکرد مالی کمک می‌کند، بلکه می‌تواند منجر به رشد پایدار و موفقیت بلندمدت در بازار رقابتی شود.

لغت نامه دهخدا

رباح. [ رَ] ( ع مص ) سود کردن. ( دهار ) ( مصادراللغه زوزنی چ بینش ) ( از اقرب الموارد ) ( از متن اللغة ). رِبْح. رَبْح. ( ناظم الاطباء ) ( متن اللغة ) ( اقرب الموارد ). و رجوع به مصادر فوق شود: رباح کسی در بازرگانی خویش، رباح بازرگانی کسی؛ فزونی یافتن تجارت کسی و برتری و بسیار سود بردن وی در آن. ( از متن اللغة ). رباح کسی در تجارت خویش؛ بنهایت و کمال آن رسیدن و بدست آوردن سود. ( از اقرب الموارد ). رباح تجارت کسی؛ سود بردن در آن. ( از اقرب الموارد ).
رباح. [ رَ ] ( ع اِ ) سود. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( دهار ) ( مهذب الاسماء ) ( از معجم البلدان ). فزونی در تجارت، و آن اسم است برای آنچه سود برده میشود. ( از اقرب الموارد ) ( از متن اللغة ):
آن یکی در کشتی ازبهر رباح
وآن یکی بافسق و دیگر باصلاح.مولوی.|| جانوری است شبیه گربه زباد واز رسته آن، و اگر نباشد، شهری است که کافور بدانجا نسبت داده میشود. ( از متن اللغة ). جانور کوچکی است مانند گربه و آن گربه زباد است زیرا زباد از آن گرفته میشود. ( از اقرب الموارد ).
رباح. [ رِ ] ( ع اِ ) ج ِ رَبَح. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( متن اللغة ). رجوع به رَبَح شود. || ج ِ رابح. ( منتهی الارب ) ( متن اللغة ). رجوع به رابح شود. || ج ِ رُبَح. ( متن اللغة ). رجوع به رُبَح شود.
رباح. [ رُ ] ( ع اِ ) رباح. میمون نر. اسمی است از رُبّاح که زمخشری تخفیف آنرا جایز شمرده است. ( از اقرب الموارد ). میمون نر. مخفف رُبّاح در لهجه یمن. || بچه میمون. ( از متن اللغة ). || بچه شتر لاغر. ( از اقرب الموارد ).
رباح. [ رُب ْ با ] ( ع اِ ) بزغاله. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ) ( از متن اللغة ) ( از تاج العروس ). ج، ربابیح. ( اقرب الموارد ). || کبی نر. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( دهار ) ( ناظم الاطباء ).میمون نر، و بتخفیف نیز در لهجه یمن آید. ( از متن اللغة ). و فی المثل: هو اجبن من رباح. ( منتهی الارب ).کبی. ( مهذب الاسماء ). میمون نر، و زمخشری تخفیف آن را نیز جایز شمرده است. ( از اقرب الموارد ). || بچه شتر لاغر. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) ( از متن اللغة ). || نوعی از خرما. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از تاج العروس ). || جانوری است مانند گربه که عطر زباد از آن گیرند. ( از منتهی الارب ) ( از مهذب الاسماء ) ( از معجم البلدان ). نام جانوری است مانند گربه که عطر زباد از آن میگیرند. دمیری در حیوةالحیوان گفته این درست است و جوهری چنین پنداشته که رباح نام جانور کوچکی است که از آن کافور گیرند و آن را در نسخه ای بخط خودش نوشته است، و آن عجیب است زیرا که کافور صمغ درختی است در هند که در داخل چوب قرار میگیرد و اگر تکان داده شود صدا میکند و میریزد و رباحی نوعی از آن است، جوهری بعد که به اشتباه خود پی برده گفته رباح شهری است که از آن کافور بدست آید ولی آن هم وهمی بیش نیست. ( از منتهی الارب ). نام جانوری مانند گربه که کافور از وی گیرند و کافور رباحی بدان منسوب است، و این غلط است چه کافور صمغ درخت است. ( آنندراج ). || پرنده ای که پرها و دمش سرخرنگ است و از گیاه پر تغذیه کند. ( از متن اللغة ). || نام ساقی. || نام جماعتی است. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).

فرهنگ فارسی

( اسم ) جمع ربح سودها.
یا رباح الاسود. یا رباح حبشی. پدر بلال حبشی غلام و موذن معروف پیغمبر.

جملاتی از کلمه رباح

مناطق صنعتی عین‌الحجر، سفید، سیدی معمر و رباحیه در این استان قرار دارند.
نجاح تو بمعالی هزار چون جراح رباح تو ببزرگی هزار چون صدقه
سماح آمد رباح از قول یزدان که عشقی به ز صد قنطار برجه