اثمار

لغت نامه دهخدا

اثمار. [ اَ ] ( ع اِ ) جج ِ ثَمَر. ج ِ ثَمر. ( منتهی الارب ). ج ِ ثَمَرة. ( زمخشری ).
اثمار. [ اِ ] ( ع مص ) میوه آوردن درخت. میوه دار شدن. میوه دادن. بارآوردن. میوه دار گشتن. ( زوزنی ). || برآمدن میوه. || توانگر شدن. بسیارمال شدن. ( تاج المصادر ). || اِثمارِ زبد؛ گرد آمدن مسکه. مسکه برآوردن شیر. ( تاج المصادر ). کره دادن شیر.

فرهنگ معین

( اِ ) [ ع. ] (مص ل. ) ۱ - میوه آوردن درخت. ۲ - میوه دار شدن.

فرهنگ عمید

= ثمر

فرهنگ فارسی

میوه ها، میوه آوردن درخت، بار آوردن، میوه دارشدن
۱ - ( مصدر ) میوه آوردن درخت بار آوردن. ۲ - میوه دار شدن میوه دادن میوه دار گشتن.

ویکی واژه

میوه آوردن درخت.
میوه دار شدن.

جمله سازی با اثمار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شگفت نیست در ایام عدل او که از آن ریاض دهر به اثمار امن مثمر شد

💡 بوسه ها را گلرخان در کنج لب می پرورند با بهار است و شده آبستن اثمار گل

💡 سیمین کفلش رنگ به شلوار همی داد چون مه که دهد رنگ بر اثمار و زُهَر بر

پوسی یعنی چه؟
پوسی یعنی چه؟
سود یعنی چه؟
سود یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز