بداندیشی

لغت نامه دهخدا

بداندیشی. [ ب َ اَ ] ( حامص مرکب ) عمل بداندیش. مقابل نیک اندیشی. ( فرهنگ فارسی معین ). بدخواهی. ( ناظم الاطباء ). سؤظن. ( یادداشت مؤلف ). بدگمانی. بدخیالی. بدسگالی:
بکار آورد کژی و دشمنی
بداندیشی و کیش آهرمنی.فردوسی.نداند جز از تنبل وجادویی
فریب و بداندیشی و بدخویی.فردوسی.من ترا هرگز با شوی ندادستم
وز بداندیشی پایت نگشادستم.منوچهری.بکوی شوخی و بی شرمی و بداندیشی
اگر بدانی من نیک چستم و چالاک.سوزنی.- بداندیشی کردن؛ بدخواهی کردن. خیال و اندیشه بد درباره کسی کردن. ( ناظم الاطباء ):
باتن مرد بد کند خویشی
در حق دیگران بداندیشی.نظامی.بد میندیش گفتمت، پیشی
عاقبت بد کند بداندیشی.نظامی.

فرهنگ فارسی

عمل بد اندیش مقابل نیک اندیشی.

جمله سازی با بداندیشی

💡 بود خطر زبداندیشی اول اعدا را رسد شکست نخستین زموج دریا را

💡 بداندیشیش اسیر نیش ما باد نکو خواهش صلاح اندیش ما باد

💡 بکوی شوخی و بیشرمی و بداندیشی اگر بدانی من نیک چستم و چالاک

💡 نداند جز از تنبل و جادویی فریب و بداندیشی و بدخویی

💡 بدخواه ورا خویشی با محنت و درویشی آغاز بداندیشی، فرجام گرفتاری

💡 من ترا هرگز با شوی ندادستم وز بداندیشی پایت نگشادستم

محتمل یعنی چه؟
محتمل یعنی چه؟
ایزابل یعنی چه؟
ایزابل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز