برکرسی

لغت نامه دهخدا

بر کرسی. [ ب َ ک ُ] ( حرف اضافه + اسم ) به روی کرسی. ( ناظم الاطباء ).
- بر کرسی نشاندن؛ کنایه از خوب و نیک سامان دادن و بفعل آوردن کاری باشد. ( برهان ) ( انجمن آرا ). کار را خوب نظام و سامان دادن.
- || مقام و منزلت دادن:
اول از بالای کرسی بر زمین آمد سخن
پس سخن را باز بالا برد و بر کرسی نشاند.؟- بر کرسی نشاندن حرف؛ از عهده دعوی خودبرآمدن و حرف خود را راست ساختن. ( آنندراج ). به کرسی نشاندن.
- بر کرسی نشستن، بر کرسی نشاندن؛ از عهده دعوی برآمدن و حرف خود را راست ساختن و راست شدن. ( آنندراج ):
نظر بر پایه عرش خموشی میتوان گفتن
سخن هر جا که بر کرسی نشیند بر زمین افتد.اسد عریان ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

بر وی کرسی بر کرسی نشاندن.

جمله سازی با برکرسی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 برفتم بدیدم که آن شهریار زده تکیه برکرسی اقتدار

💡 پی خطبه برکرسی ای شد فراز به گفتار او گوش ها گشت باز

💡 از سر صدق ارکسی بر آستانت سر نهاد تخت بختش پای برکرسی هفت اختر نهاد

💡 فرستاده بر منبر آمد چمان چو جبریل برکرسی آسمان

فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
دومین یعنی چه؟
دومین یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز