لغت نامه دهخدا
جاکشی. [ ک َ / ک ِ ] ( حامص مرکب ) عمل جاکش. ماست کشی. لحاف کشی. رجوع به جاکش شود.
جاکشی. [ ک َ / ک ِ ] ( حامص مرکب ) عمل جاکش. ماست کشی. لحاف کشی. رجوع به جاکش شود.
(کِ ) (حامص. )عمل و شغل جاکش.
عمل و شغل جاکش قوادی یا اندازی.
عمل و شغل جاکش.
💡 صفای صورت او را طراز قدرت کرد کجاکشید بهمقدور بر خط تقدیر
💡 بلا اینجاکشید و کل لقا شد از آن اینجایگه عین بلا شد
💡 کان زمانی که عهد نورانی است جاکشی بهتر از پریشانی است
💡 خرچرانی جاکشی گندم نمائی جوفروش بلعم مصر ریا... بر صیصای یزد
💡 طلب میکردم اینجاگنج جانان بسی اینجاکشیدم رنج جانان