تشاکل

لغت نامه دهخدا

تشاکل. [ ت َ ک ُ ] ( ع مص ) با یکدیگر مانیدن. ( زوزنی ). بهم مانیدن. ( دهار ). مشابه شدن. ( منتهی الارب )( ناظم الاطباء ). بهمدیگر مانند شدن. ( آنندراج ) ( از متن اللغة ). تماثل. ( اقرب الموارد ) ( المنجد ). || موافقت کردن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). توافق. ( متن اللغة ) ( اقرب الموارد ) ( المنجد ).

فرهنگ معین

(تَ کُ ) [ ع. ] (مص ل. ) مانند هم شدن.

فرهنگ عمید

هم شکل شدن، مانند هم شدن.

فرهنگ فارسی

۱-( مصدر ) مانند هم شدن بهم مانستن هم شکل گشتن. ۲-( سم ) همانندی.

ویکی واژه

مانند هم شدن.

جمله سازی با تشاکل

💡 صد هزار شخص در یک تن و نهاد همزاد متفق سال مختلف احوال ز مستوی قد متحد خد با چندین اسباب تشاکل و دواعی تماثل که یکی بیکی نماند و هیچ دو بیکدیگر باز نخواند

💡 و در شرح این کلمات گفته اند که جواهر بسیط چون متشاکل باشند و به یکدیگر مشتاق، متألف شوند و میان ایشان توحدی حقیقی حاصل آید و تغایر مرتفع شود، چه تغایر از لوازم مادیات است و مادیات را این صنف تألف، نتواند بود، و اگر شوقی در ایشان حادث شود که به نوعی از تألف میل کنند ملاقات ایشان به نهایات و سطوح بود نه به ذوات و حقایق، و این ملاقات به درجه اتصال نرسد، پس مستدعی انفصال بود.

💡 شد معتدل این طبع بر آنگونه که در طبع من باز ندانم متضاد از متشاکل

💡 خداوندی که بیافرید از آب ضعیف صورتی لطیف. بنمود صنعتی متین از نطفه مهین. نقشهاء گوناگون راست کرده بکن فیکون. اعضاء متشاکل، اضداد متماثل.

💡 رقّ الزّجاج و رقَّتِ الخمرُ فتشابها و تشاکل الامرُ

💡 توحید موحد را انصاف توکافیست کاشیا همه یکسان شده از فرط تشاکل