انفصالی

فرهنگ معین

( ~. ) [ ع - فا. ] (ص نسب. ) ۱ - منصوب به انفصال، برکنار شده: کارمند انفصالی. ۲ - جدا شده: بخش انفصالی.

ویکی واژه

منصوب به انفصال، برکنار شده: کارمند انفصالی.
جدا شده: بخش انفصالی.

جمله سازی با انفصالی

💡 بداندیشان از او بینند هر ماه انفصالی نو هواخواهان از او یابند هر روزی نوالی نو

💡 تووصل آنوحدتی دان کو حقیقی است بسویش انفصالی مطلقا نیست

💡 در این دو ساله که مسئولیت به ریش گرفت به گه کشید جهانی و انفصالی شد

💡 که ز اشیاء بیند او بی‌انفصالی خود آنکور است با وی اتصالی

💡 ببین به سابقه «رهنما» که افلاطون ز هم‌قطاری او پست و انفصالی شد