لغت نامه دهخدا
جهن. [ ج َ ] ( اِ ) نفس کل. ( برهان ).
جهن. [ ج ُ ] ( ع اِ ) مسیر دریا مقدار پرتاب تیر که بدشت نرسیده باشد، و آنکه بدشت متصل شده باشد آنرا شِعْب میگویند. ( منتهی الارب ). الزربة فی البحر غیرمتصلة بالبر مقدار غلوة فاذا اتصلت الی البر فهی شعب. ( اقرب الموارد ).
جهن. [ ج َ / ج ِ ] ( اِخ ) نام پسر چهارم افراسیاب پادشاه ترکستان. ( فرهنگ شاهنامه ) :
چو از جهن بشنید پیغام شاه
همی کرد چندان بدو در نگاه.فردوسی.جهن پس از فتح کنگ دژ و بیکن به دست کیخسرو گرفتار گردید وپس از قتل فراسیاب دیگرباره کیخسرو حکومت ترکستان را به خال خود جهن تفویض کرد و او را روانه ترکستان نمود. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ).