لغت نامه دهخدا
فرخان. [ ف َرْ رُ ] ( اِخ ) یکی از سرداران خسروپرویزاست. وی ملقب به شهروراز ( گراز کشور ) بود. او را رومِزان هم می گفتند. این سردار بلاد عظیم شام و بیت المقدس را گرفت و به محاصره قسطنطنیه همت گماشت ، اما چون برای عبور از بغاز بسفر وسیله ای نداشت از هراکلیوس شکست خورد. ( از ایران در زمان ساسانیان کریستن سن ترجمه رشیدیاسمی صص 468-469 ). رجوع به شهروراز شود.
فرخان. [ ف َرْ رُ ] ( اِخ ) پسر اردوان آخرین پادشاه اشکانی است که به روایتی اردشیر پاپکان دختر او را به زنی گرفته است. هرتسفلد معتقد است که این مزاوجت واقع شده و دلیل او این است که اردشیر میخواسته است با این مزاوجت دولت خود را به دوستی اشکانیان نیز مستظهر سازد. ( از ایران در زمان ساسانیان کریستن سن ترجمه رشیدیاسمی صص 108-109 ).
فرخان. [ ف َرْ رُ ] ( اِخ ) ابن دابویه. رجوع به ذوالمناقب فرخان شود.