ذائب

لغت نامه دهخدا

ذائب. [ ءِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از ذوب. گدازان. بخسان. ( صحاح الفرس ). || گدازنده. آب کننده. || مذاب. آب شده :
لحبک ذائب ابداً فؤادی
یخفف بالدّموع الجاریات.ابوالحسن محمدبن عمرالانباری.بعدت منک و قد صرت ذائباً کهلال
اگر چه روی چو ماهت ندیده ام بتمامی.حافظ.

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱ - ذوب شونده گدازان . ۲ - ذوب کننده گدازنده .
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم