لغت نامه دهخدا
میخ کوب. ( نف مرکب ) میخ کوبنده. که میخ را بر جایی بکوبد. آن که میخ را به جایی بزند. || ( اِ مرکب ) آنچه بدان میخ کوبند. چکش. ( یادداشت مؤلف ). || تخماقی که میخهای چادر را بدان بر زمین کوبند. قسمی تخماق کوتاه دسته دار از چوب که بدان میخ چادر بر زمین فروکوبند. ( از یادداشت مؤلف ). میتد. میتدة. ( منتهی الارب ) :
به دفه جد و ماشوره و کلابه چرخ
به آبگیر وبه مشتوت و میخ کوب و طناب.خاقانی.میخکوبی بر سرش زد و به جا بکشت. ( راحةالصدور راوندی ). پس بفرمود تا او را در غراره ای کردند و سر غراره بدوختند و به میخ کوب فراشان چندانش بکوفتند تابمرد. ( تجارب السلف ).
|| ( ن مف مرکب ) میخ کوبیده شده. میخ کوفته. به میخ کوبیده شده در جایی. || کنایه است از سخت ساکن و بی حرکت و پابرجا و دهشت زده شده در جای خود.