لغت نامه دهخدا
تا زین جهان به صبر برون نایی
چون یابی آن جهان مصفا را؟ناصرخسرو.آبی است جهان تیره و بس ژرف بدو در
زنهار که تیره نکنی جان مصفا.ناصرخسرو.مرغ از شبستان حرم میوه ز بستان ارم
گردون ز دستان کرم شیر مصفا ریخته.خاقانی.گرانسایه زیر سبکروح بهتر
چو سنگ سیه زیر آب مصفا.خاقانی.چو مریم سرفکنده ریزم از طعن
سرشکی چون دم عیسی مصفا.خاقانی.هرآینه چون مرآت حکم از زنگار غرض و میل مصفاست واثقم که اگر تفحص بسزا رود همه حال برائت و ذمت من ظاهر گردد. ( انوار سهیلی ).
نیست به بزم زمانه عیش مصفا
شیشه گردون می زلال ندارد.شیخ العارفین ( از آنندراج ).- مصفا شدن ؛ پاک شدن. خالی شدن. تصفیه شدن. تهی گشتن :
خانه از موش تهی کی شود و باغ ز مار
مملکت از عدوی خرد مصفانشود.منوچهری.- || صافی شدن. پاک و بی آلایش گشتن. پاکیزه شدن. بی آلایش گشتن :
با خصم گوی علم که بی خصمی
علمی نه پاک شد نه مصفا شد.ناصرخسرو.- مصفا کردن دل ( ضمیر ) ؛ پاکیزه نمودن. پاک ساختن. صافی گردانیدن. خالی ساختن از بدیها و پلیدیها :
بر گنج نشسته ست گرد حجت
جان کرده منقا و دل مصفا.ناصرخسرو.بر آستان کعبه مصفا کنم ضمیر
زو نعت مصطفای مزکا برآورم.خاقانی.- مصفا گردیدن ( گشتن ) ؛تصفیه شدن. پاک شدن. پالوده گشتن :
دگر ره چون مصفا گردد آن خون
وز او خون سپید آید به بیرون.؟