لغت نامه دهخدا
شری. [ ش َرْی ْ ] ( ع مص ) شِراء. ( ناظم الاطباء ). رجوع به شراء شود.
شری. [ ش َرْی ْ ] ( ع اِ ) حنظل.( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). بر مطلق حنظل نیز اطلاق شود. ( بحر الجواهر ).
- لفلان طعمان اری و شری ؛ ای عسل و حنظل. ( اقرب الموارد ) ( از ناظم الاطباء ).
|| برگ درخت حنظل. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). گیاه حنظل است. ( تحفه حکیم مؤمن ). درخت حنظل ، و ضماد ریشه آن برای گزیدگی کژدم سخت سودمند است. ( بحر الجواهر ) شجره حنظل است. ( ذخیره خوارزمشاهی ). درخت حنظل. ( مهذب الاسماء ). || بیشه و صحرای پردرخت. ( غیاث اللغات ). || خرمابنی که از دانه رسته باشد. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء )( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ).
شری. [ ش َ را ] ( ع اِ ) بثورات ریزه سرخ که بر بدن آدمی برآید و به فارسی مخملک گویند. ( از اقرب الموارد ) ( از ناظم الاطباء ) ( بحر الجواهر ). دلم ( به فارسی ). ( بحر الجواهر ). نقطه های سرخ پرخارش که بر جلد بدن پدید آید. ( غیاث اللغات ). آبله ریزه سرخ حکاک کرب انگیز که بر اندام از جهت بخارات حار دفعةً برآید و به شب شدت گیرد و آن را خراج هم گویند. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). آماسها بود بسیار و کوچک و پهن و پست و با خارش و با تاسه صعب و بیشترین ناگاه پدید آید به یکبار، و سبب آن بخاری باشد غلیظ که اندر تن بجنبد و این بخار از خون صفرایی خیزد یا از بلغم بواقی. علامتهای آن آنچه خونی بود: سرخ و سوزان و گرم بود و زود بردمد و بیشتری وقت چاشتگاه پدید آید یا در شب و باشد که تری همچون عرق از وی می ترابد. ( ذخیره خوارزمشاهی ) ( از کشاف اصطلاحات الفنون ). || فرومایه از شتران و جز آنها. || برگزیده شتران و جز آنها. || کوه. || راه. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) ( ازاقرب الموارد ) ( آنندراج ). || ناحیه و محله. ج ، اشراء. ( از ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).