بون

لغت نامه دهخدا

بون. [ ب َ ] ( اِ ) حصه و بهره. ( برهان ) ( رشیدی ) ( ناظم الاطباء ) ( انجمن آرا ) ( جهانگیری ). بهره بود. ( اوبهی ) ( حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی ) :
بچشم اندرم دیده از بون تست
بجسم اندرم جنبش از رون تست .عنصری.
بون. ( اِ ) زهدان و بچه دان که بعربی رحم گویند. ( برهان ) ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). زهدان و رحم. ( ناظم الاطباء ). بچه دان و زهدان. ( فرهنگ فارسی معین ) :
گر تو شریفی و بهتر است ز تو خویش
چون تو پس خویش خود همی بخوری بون.ناصرخسرو. || بن و نهایت و پایان و انتهای هر چیز. ( برهان ). بن. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ) ( رشیدی ) ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ) :
موج کریمی برآمد از لب دریا
ریگ همه لاله گشت از سر تا بون.دقیقی.دشمن شاه ار بمغرب است ز بیمش
بازنداند به هیچ گونه سر از بون.فرخی.معدن این چیزها که نیست دراین خاک
جز که ز بیرون این فلک نبود بون.ناصرخسرو ( دیوان چ تقوی ص 354 ). || آسمان. ( برهان ) ( آنندراج ) ( انجمن آرا ) ( رشیدی ) :
برافراز آذری ایدون که تیغش بگذرد از بون
فروغش از بر گردون کند اجرام را اخگر.دقیقی.|| روده گوسفند و گاو و امثال آنرا که پاک نکرده باشند. ( برهان ) ( جهانگیری ) ( ناظم الاطباء ). روده گوسفند که سرگین درونش بود. ( شرفنامه منیری ).
بون. [ ب َ /بُو ] ( ع مص ) افزون آمدن کسی را در فضل. ( منتهی الارب ) ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ) ( تاج المصادر بیهقی ). فزون آمدن او را در فضل. ( ناظم الاطباء ). || ( اِمص ) فضل و فزونی. ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ) ( قطر المحیط ). || جدائی ودوری. ( غیاث ). بعد. ( از اقرب الموارد ) :
جمله مطلوبات خلق هر دو کون
گشت موجود اندر او بی بعد و بون.مولوی.|| فرق میان دو چیز. ( غیاث ). || مسافت مابین دوچیز. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) ( قطر المحیط ).
بون. [ ب َ ] ( ع اِ ) ج ِ بوان و بون. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ).
بون. ( اِ ) قصبه بادغیس. ( نزهةالقلوب ص 179 ). شهری است به بادغیس. ( لباب الانساب ). شهرکی است بخراسان و قصبه ٔگنج روستائی است جایی بسیارنعمت است و اندر وی آبهای روان است و از وی دوشاب خیزد. ( از حدود العالم ).

فرهنگ معین

( اِ. ) بچه دان ، زهدان .
(بَ ) [ ع . ] (اِ. ) دوری ، جدایی .
(اِ. ) = بن : نهایت و پایان هر چیز، بیخ .

فرهنگ عمید

= بن: موج کریمی برآمد از لب دریا / ریگ همه لاله گشت از سر تا بون (دقیقی: ۱۰۴ ).
حصه، بهره: به چشم اندرم دیده از بون توست / به جسم اندرم جنبش از رون توست (عنصری: لغت نامه: بون ).

فرهنگ فارسی

شهری در آلمان واقع در پروس رنان که امروزه پایتخت جمهوری فدرال آلمان است ۳٠٠/٠٠٠ سکنه . دانشگاه مشهور . موطن بتهوون .
( اسم ) نهایت و پایان هر چیز بیخ بن .
حصه و بهره . بهره بود .

دانشنامه عمومی

بون ( به فرانسوی: Beaune ) شهری در شهرستان کوت دور در ناحیه بورگوین با جمعیت ۲۱٬۷۷۸ نفر در کشور فرانسه واقع شده است.
بون (دهانه). بون یک دهانه برخوردی در ماه است.
بون (دین). بون ( انگلیسی: Bon ) یک دین تبتی است که با بودایی امیخته شده است و رابطه آن با بودیسم تبتی موضوع بحث بوده است. پیروان بون، معروف به بونپوس، معتقدند که این دین از سرزمینی به نام «تازیگ» منشأ گرفته است که توسط دانشمندان مختلف به عنوان تاجیکستان و شرق امپراتوری پارس یا ایران و آسیای مرکزی شناخته می شود. .
از تازیگ مذهب بون به منطقه زانگ زونگ آمد و از آنجا به تبت وارد شد .

دانشنامه آزاد فارسی

بون (Beaune)
هتل دیو
شهریدر ولایت کوتْ دور، در فرانسه، به فاصلۀ ۳۵کیلومتری جنوب غربی دیژون. ۲۲,۱۰۰ نفر جمعیت دارد (۱۹۹۰). مرکز تجارت شراب بورگونی است. تولید ابزار کشاورزی، نفت، فلز سفید و خردل از صنایع آن محسوب می شوند. دو کلیسا از قرن ۱۲م و بیمارستان سنت اتین (ساخت ۱۴۴۳م) از بناهای مهم آن است. بون در زمان حکومت شارلمانی (۷۴۲ـ۸۱۴م) مرکزدوک نشینی مستقل بود، اما در ۱۲۲۷م با بورگونی متحد و کرسی اولین مجلس بورگونی ها شد. گوستاو مونژ، ریاضی دان و شیمی دان مشهور فرانسوی، در این شهر زاده شد (۱۷۴۶).
بون (الجزایر). رجوع شود به:عنابه، شهر

ویکی واژه

دوری، جدایی.
بچه دان، زهدان.
بن: نهایت و پایان هر چیز، بیخ.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم