لغت نامه دهخدا
خور. [ خ َ ] ( ع مص ) زدن بر خوران. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ). منه : خاره خوراً؛ ای زد بر خوران وی. || بانگ کردن گاو. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ). منه : خارالثور؛ ای بانگ کرد گاو. || ضعیف و منکسرشدن حرارت آفتاب و گرما. ( منتهی الارب ) ( از لسان العرب ) ( از تاج العروس ). خؤر، منه : خار الحر خوراً و خؤراً. || ضعیف شدن شخص. ( منتهی الارب ) ( ازتاج العروس ) ( لسان العرب ). منه : خار الرجل خوراً.
خور. ( ع ص ، اِ ) زنان بسیارشک درگمان افکننده به جهت فساد آنها. واحد ندارد. ج ، خوار، خوارة. ( منتهی الارب ) ( از لسان العرب ) ( از تاج العروس ).
خور. [ خوَرْ / خُرْ ] ( اِ ) هور. خورشید. آفتاب. مهر. شارق. شمس. ذُکاء. بیضا. بوح. یوح. عجوز. تبیراء. غزاله. لولاهه. ابوقابوس. حورجاریه. اختران شاه. لیو. نیر اعظم. نیر اکبر. ارنة. شرق. جای آن در فلک چهارم است. ( یادداشت مؤلف ) :
شکوفه همچو شکاف است و میغ دیباباف
مه و خور است همانا بباغ در، صراف.ابوالمؤید بلخی.بدین هرچه گفتی مرا راه نیست
خور و ماه از این دانش آگاه نیست.فردوسی.چو اندر بره خور نهادی چراغ
پسش دشت بودی و در پیش ْ باغ.فردوسی.نگارنده گونه گون جانور
فروزنده انجم و ماه و خور.فردوسی.خور و ماه گفتی برنگ اندر است
ستاره بکام نهنگ اندر است.فردوسی.چو ماه از نمودن چو خور از شنودن
بگاه ربودن چو شاهین و بازی.؟ ( ازتاریخ بیهقی ).هر آن نزدیک خور بی سوته تر بی.باباطاهر همدانی.ز عشقت سرفرازان کامیابند
که خور اول بکهساران برآید.باباطاهر همدانی.خور از کُه برافراخت زرین کلاه