لغت نامه دهخدا
همی حسد کنم و سال و ماه رشک برم
به مرگ بوالمثل و مرگ شاکر جلاب.ابوطاهر خراسانی.حسد برد بدگوی در کار من
بتر شد بر شاه بازار من.فردوسی.وگر ز درد بترسی حسد مکن که حکیم
مثل زند که حسد هست درد بی درمان.عنصری.که حسد هست دشمن ریمن
کیست کو نیست دشمن دشمن.عنصری.حسودان را حسد بردن چه باید
به هرکس آن دهدیزدان که شاید.( ویس و رامین ).حسد کاهش تن است و حاسد را هرگز آسایش نباشد. ( تاریخ بیهقی ). از عراق گروهی را با خویشتن بیاورده بودند... و ایشان را میخواستند که به روی استادم برکشند... و آن طائفه از حسد وی هر کسی نسختی کرد. ( تاریخ بیهقی ). میشنویم تنی چند به باب ایشان حسد مینمایند و ژاژ میخایند... از آن نباید اندیشید. ( تاریخ بیهقی ص 223 ).