لغت نامه دهخدا
ایستاده میان گرمابه
همچو آسغده در میان تنور.معروفی.دل و دامن تنور کرد و غدیر
سرو و لاله کناغ کرد و زریر.عنصری.افکنده همچو سفره مباش ازبرای نان
همچون تنور گرم مشو از پی شکم.منوچهری.و آنجا تنور نهاده بودند که به نردبان فراشان آنجای رفتندی و هیزم نهادندی. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 511 ).