لغت نامه دهخدا
گر کوک ترکشت ریخته شد
من دیده بترکشت برنشانم.عماره.بفرمای تااسب و زین آورند
کمان و کمند گزین آورند
همان نیزه و خود و خفتان جنگ
یکی ترکش آگنده تیر خدنگ.فردوسی.پیاده بکردار آتش بدند
سپرداربا تیرو ترکش بدند.فردوسی.کماندار با تیر و ترکش هزار
بیاورد با خویشتن شهریار.فردوسی.کوکب ترکش کنند از گوهر تاج ملوک
وز شکسته دست بت ، بردست بت رویان سوار.فرخی.گر ملک تیر و کمان در خور بازو کندی
بر سر که بردی ترکش او ترکشگر
از بر و بازوی او چشم همی خیره شود
چشم بد دور کناد ایزد از آن بازو و بر.فرخی.ترکش ای ترک بیکسو فکن و جامه جنگ
چنگ برگیر و بنه درعه و شمشیر از چنگ.فرخی.هوا رزمگه کوهش این ابرش است
درخشش کمان آسمان ترکش است.اسدی.چنان دست زی تیغ و ترکش کشید
که یارد بنزدیک تیغش چخید.اسدی.از بر جود تو پر تیری
که بر آرد زمانه از ترکش.سوزنی.امیدم باندازه دل رسیده ست
خدنگم ببالای ترکش فتاده ست.خاقانی.وز فم الحوت نهادی دندان
بر سر ترکش ترکان اسد.خاقانی.ترکش خیری تهی از تیر خار
گاه سپر خواسته گه زینهار.نظامی.تیر اندازد بسوی سایه او
ترکشش خالی شود در جستجو.مولوی.چون به ترکش بنگرید آن بی نظیر
دید کم از ترکشش یک چوب تیر.مولوی.ترکش عمرش تهی شد عمر رفت
از دویدن در شکار سایه تفت.مولوی.- آخرین تیر ترکش ؛ آخرین چاره. آخرین وسیله.