لغت نامه دهخدا
بیوت. [ ب َی ْ یو ] ( ع ص ) شبینه. شب مانده. مانده از شب : ماء بیوت ؛ آب شب مانده که سرد شده باشد. ( لسان العرب ) ( اقرب الموارد ). آب سرد و شبینه. ( منتهی الارب ).
- بیوت السقاء ؛ شیری که در شب دوشیده شده و در مشک نهاده و سرد شده باشد. ( از لسان العرب ) ( از اقرب الموارد ). شیر شب مانده در مشک. ( منتهی الارب ).
- خبز بیوت بائت ؛ نان شب مانده. مقابل نان تازه. ( از لسان العرب ) ( از اقرب الموارد ). نان شبینه. ( منتهی الارب ).
|| کاری که کسی شب گذارد به اندیشه آن. ( منتهی الارب ). امری که صاحبش به آن اهمیت دهدو شب را در اندیشه آن بسر برد. ( لسان العرب ) ( اقرب الموارد ). || هم بیوت ؛ اندوهی که در دل ماند. ( از لسان العرب ).
بیوت. ( اِخ ) شهری است واقع در جنوب غربی ایالت «مونتانا»ی ایالات متحده امریکا و 33251 تن سکنه دارد و بر بزرگترین نهشتهای معدنی ( نقره ، روی ، منگنز و مخصوصاً مس ) جهان قرار دارد. پس از کشف معادن طلا و نقره رونق گرفت و پس از کشف مس در حدود 1880 م. رونقش افزون شد. ( دائرة المعارف فارسی ).
بیوت. [ ب ُ ] ( اِخ )بطنی است معروف به آل بیوت از خالد در حجاز، از هم پیمانهای آل فضل از اعراب شام. ( معجم قبایل العرب ).