لغت نامه دهخدا
چو بشنید فرزند خاقان که شاه
ز جیحون گذر کردخود با سپاه.فردوسی.ز لشکر بسی زینهاری شدند
بنزدیک خاقان بیاری شدند.فردوسی.بهنگام شاهان با آفرین
پدر مادرش بود خاقان چین.فردوسی.کنون باید که برخوانیم به پیش تو بشعر اندر
هر آنچه تو بخاقانان و طرخانان و خان کردی.مخلدی.قیصر شرابدارت و چیپال چوبدار
خاقان رکابدارت و فغفور پرده دار.منوچهری.چون رسولانش ده گام بتعجیل زنند
قیصر از تخت فرو گردد و خاقان از گاه.منوچهری.لیکن چو کرد قصد جفاپیشش
خاقان خطر ندارد و نه قیصر.ناصرخسرو.... و همان عادت بازی و شکار و لهو پیش گرفت تا خاقان بزرگ طمع کرد در پادشاهی با سپاهی بخراسان آمد. ( مجمل التواریخ و القصص ص 70 ). و خود از آن موش و خاصیت و فسون ، آن کار ساخته بودباز حدیث حرب بود که با خاقان آغازید تا صلح کرده شد. ( مجمل التواریخ و القصص ص 75 ).