لغت نامه دهخدا
هر تار او به رنج برآورده از ضمیر
هر پود او به جهد جدا کرده از روان.فرخی.جهد بر تست و بر خدا توفیق
زآنکه توفیق و جهد هست رفیق.سنائی. || رنج و مشقت. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). تنگی و سختی و مجازاً، قحط : و تؤکل الطحف فی الجهد. ( ابن بیطار ).
- جهدالأیمان ؛ سخت ترین سوگند. ( منتهی الارب ) : و اقسموا باﷲجهد ایمانهم. ( قرآن 109/6 ).
- جهدالبلاء؛ حالتی که در آن موت بر زندگانی اختیار نمایند. ( از اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). در حدیث : اعوذ بک من جهدالبلاء. ( منتهی الارب ). || بسیاری عیال و اِفلاس. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
جهد. [ ج ُ ] ( ع اِ ) توانایی. ( منتهی الارب ). طاقت. ( اقرب الموارد ). توان. تاب ، و گویند بمعنی رنج و مشقت نیز هست چون جهد بفتح جیم. ( از اقرب الموارد ). رجوع به جَهد شود.
- جُهْدُالمُقِل ؛ کوشش فقیر بینوا. تلاش فقیر بیمایه. در حدیث است : ای الصدقة افضل ، قال : جهدالمقل ؛ ای قدر ما یحتمله حال القلیل المال. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) :
گفت روبه این حکایت ها بهل
دستها در کسب زن جهدالمقل.مولوی.هست پیدا آن به پیش چشم دل
جهد کن پیش دل آ جهدالمقل.مولوی.