لغت نامه دهخدا
همه نیکویی پیشه کن گر توان
که بر کس نماند جهان جاودان.فردوسی.چو گشتاسب می خورد بر پای خاست
چنین گفت کای شاه با داد و راست
بشاهی نشست تو فرخنده باد
همان جاودان نام تو زنده باد.فردوسی.که شاه جهان جاودان زنده باد
که ما بازگشتیم پیروز و شاد.فردوسی.ترا جاودان شادمان باد دل
ز درد و ز غم گشته آزاد دل.فردوسی.بشادی زیاد و جز او کس مباد
جهان را جهان دار تا جاودان.فرخی.همی تا جاودان را نام در تازی ابد باشد
ملک محمود را شادی و شاهی جاودان باشد.فرخی ( از آنندراج ).سخنگوی جان جاودان بودنی است
نه گیرد تباهی نه فرسودنی است.اسدی.بدست آور از آب حیوان نشان
بخور زو و پس شاد زی جاودان.اسدی.در این فانی اگرنیکی گزینی
از این فانی برآید جاودانت.ناصرخسرو.باد چون جان جاودان عمرش که من
جان بر او هم جاودان خواهم فشاند.خاقانی.تا طراز ملک را نام است نامش باد و بس
بر طراز ملک نقش جاودان انگیخته.خاقانی.خفته بودم همتم بیدار کرد
این ریاضت جاودان خواهم گزید.خاقانی.نیست جهانم بکار بی در میمون تو
ور بودم فی المثل عمر در اوجاودان.خاقانی.بر دیده خویش چون کبوتر
جز نام تو جاودان مبینام.خاقانی.ندارد جاودان طالع یکی خوی
نماند آب دایم دریکی جوی.نظامی.تو دایم مان که صحبت جاودان نیست
من ار مانم و گر نه باک از آن نیست.نظامی.تا بتوانی خسته مگردان کس را
بر آتش خشم خویش منشان کس را
گر راحت جاودان طمع میداری
میرنج همیشه و مرنجان کس را.عطار.فقر از اینرو فخر آمد جاودان
که بتقوی ماند دستش نارسان.مولوی ( مثنوی ).