لغت نامه دهخدا
عمر مرا بخورد شب و روز و ماه و سال
پنهان و نرم نرم چو موشان و راسوان.ناصرخسرو.و مثانه راسو که او را ابن عرس خوانند... ( ذخیره ٔخوارزمشاهی ).
طعمه شیر کی شود راسو
مسته چرغ کی شود عصفور.مسعودسعد.گرضعیفی همچو راسو دزد همچون عله ای
ور حذوری همچو گربه ، همچوموش پرزیان.سنائی.راسو را عادت بازخواست. ( کلیله و دمنه ).
فلان جای یکی راسو است. ( کلیله و دمنه ).
بحکم مار دمان را برآری از سوراخ
ز بهر طعمه راسو و لقمه لقلق.انوری.بقال را در دکان راسویی بود دست آموز و بازیگر. ( سندبادنامه ص 202 ).
به ار بر عذرآن زاهد کنی پشت
که راسوی امین را بیگنه کشت.نظامی.