لغت نامه دهخدا
بیفکند [ لهراسب ] یاره فروهشت موی
سوی داور دادگر کرد روی.دقیقی.بیامد نشست از بر تخت زر
ابا یاره و تاج و زرین کمر.فردوسی.همه گنج بد تاج و هم تخت زر
همان افسر و یاره ها و کمر.فردوسی.در گنج بیرنج بگشاد شاه
گزین کرد از آن یاره و تاج و گاه.فردوسی.در گنج بگشاد و تاج پدر
بیاورد بایاره و طوق زر.فردوسی.که از تخت زرینش برداشتند
برویاره و تاج نگذاشتند.فردوسی.سپه سر بسر زان توانگر شدند
چو با یاره و تاج و افسر شدند.فردوسی.همان یاره و طوق گند آوران
همان جوشن و گرزهای گران.فردوسی.تو بر تخت بنشین و نظاره باش
همه ساله باتاج و با یاره باش.فردوسی.به پیش بزرگان بدو دادتاج
همان یاره و طوق باتخت عاج.فردوسی.غلامان همه با کلاه و کمر
پرستنده با یاره و طوق زر.فردوسی.همان یاره و تاج و انگشتری