لغت نامه دهخدا
چو از رازدار این سخن جست باز
خداوند این راز که وین چه راز.دقیقی.پیامش چو نزدیک هرمز رسید
یکی رازدار از میان برگزید.فردوسی.ز درگاه خود رازداری بجست
که تا این سخن بازجوید درست.فردوسی.شما یک بیک رازدار منید
پرستنده و غمگسار منید.فردوسی.رازدار من تویی همواره یارمن تویی
غمگسار من تویی من آن تو تو آن من.منوچهری.من دگر یاران خود را آزمودم خاص و عام
نی یکیشان رازدار و نی وفا اندر دوتن.منوچهری.چنانکه نیست نگاری چو تو دگر نبود
چو من صبور و چو من رازدار برنایی.محمد عبده ( از ترجمان البلاغه ).نهان مانده در کاخ آن سرو بن
چو اندر دل رازداران سخن.( گرشاسب نامه ).راز ایزد با محمد بود و جز حیدر نبود
مر محمد را ز ایزد رازدار ای ناصبی.ناصرخسرو.مرا یاریست چون تنها نشینم
سخنگویی ،امینی ، رازداری.ناصرخسرو.که مرا دید رازدار خدای
حاجب کردگار بنده نواز.ناصرخسرو.رازدار است کنون بلبل تا یکچند
زاغ زار آید و او زی گلزار آید.ناصرخسرو.لشکر ارسلان خان را گفتند نمی دانی که این کیست که در میدان است ؟ گفت : نه. گفتند قیماز است رازدار و دوست یگانه تو. ( اسکندرنامه نسخه خطی نفیسی ).
تا از کمال عقل بود رازدار شاه
دارد زمانه کلک ترا رازدار خویش.امیر معزی.رازدار بزرگ پادشهم
با مزاج ملون و تبهم.سنایی.راز من بیگانه کس نشنیده بود
کاشنا دل رازداری داشتم.خاقانی.