لغت نامه دهخدا
به معزولی به چشمم در نشستی
چو عامل گشتی از من چشم بستی.نظامی.نهد عامل سفله بر خلق رنج
که تدبیر ملک است و توفیر گنج.سعدی ( بوستان چ یوسفی ص 157 ).نیاورده عامل غش اندر میان
نیندیشد از رفع دیوانیان.سعدی.تا نگویی که عاملان حریص
نیکخواهان دولت شاهند.سعدی.|| دانا. زبردست در هر کاری. || وکیل و کارگزار. ( ناظم الاطباء ). || کلمه ای که بدان اعراب کلمه دیگر تغییر می کند. ج ، عوامل. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( تعریفات ) ( مهذب الاسماء ).و رجوع به عوامل شود.