لغت نامه دهخدا
از بر سنگ ورا راه نیارم که همی
سنگ زیر سم او ریزه شود چون صلصال.فرخی.ذات جسمانی او کز دم روحانی زاد
نه ز صلصال ز مشک هنر آمیخته اند.خاقانی.- حمارٌ صلصال ؛ خر بسیارآواز. ( منتهی الارب ). رجوع به صُلصُل شود.
- طین ٌ صلصال ؛ گل خشک که بانگ کند. مانند سفال نو. ( منتهی الارب ). گل خشک و خام که چون انگشت بر آن زنند آواز برآید. ( غیاث اللغات ).