لغت نامه دهخدا
بدین مرز باارز یار توام
به هر نیک و بد دستیار توام.فردوسی.غریبیم و تنها و بی دستیار
به شهر کسان در بماندیم خوار.فردوسی.نه بور نبردی بکار آیدم
نه ایدر کسی دستیار آیدم.اسدی.بکوهی برآمد همه سنگ و خار
تنی چندش از ویژگان دستیار.اسدی.دستیار و ستور کار سفر
ساخته کرد هرچه نیکوتر.عنصری.عفریت دوستار تو و دستیار تست
جبریل دستیار من و دوستار من.ناصرخسرو.رایان ترا مسخر و شاهان ترا مطیع
گردون ترا مساعد و اقبال دستیار.مسعودسعد.جان او را دستیار دل او را دوستدار
طبع ورا سازوار عقل ورا ترجمان.مسعودسعد.ز من دوستان روی برتافتند
نه کس دستیار و نه کس مهربان.مسعودسعد.زیان چه دارد اگر وقت کار و ساعت جنگ
بود سپاه ترا دستیار از آتش و آب.مسعودسعد.تن من چون جدا شد از بر تو
عاجز آمدکه دستیار نداشت.مسعودسعد.جاه وتخت تو دستیار تواند
بادی از جاه و تخت برخوردار.مسعودسعد.به پیروزی برو با طالع سعد
که نصرت خنجرت را دستیار است.مسعودسعد.بتا نگارا بر هجر دستیار مباش
ازآنکه هجر سر شور و رای شر دارد.مسعودسعد.شاها بنای ملک بتو استوار باد
در دست جاه تو ز بقا دستیار باد.مسعودسعد.نیک و بد دان در این سپنج سرای
جفت بد دستیار ناهمتای.سنائی.شاید که خاکپای تو بوسم که خود توئی
مداح را بجودو بانصاف دستیار.سنائی.بادش سعادت دستیارارواح قدسی دوستدار
اجرام علوی پیشکار ایزد نگهبان باد هم.خاقانی.هرچه دامن تا گریبان دستیار خواجگی است