لغت نامه دهخدا
آویخته چون ریشه دستارچه سبز
سیمین گرهی بر سر هر ریشه دستار.منوچهری.دستارچه ای با ده پیروزه نگین سخت بزرگ بر انگشتری نشانده بدست خواجه [ احمد حسن ] داد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 151 ). باز هوش آمد و چشم و روی به دستارچه پاک کرد. ( تاریخ بیهقی ). دستارچه آذرشب و آن از موی سمندر بافته بود.( مجمل التواریخ و القصص ). چون بشنید دستارچه بر روی نهاد، بگریست و گفت راست گفتن نداریم و نماند. ( حاشیه احیاء العلوم خطی ). سبب این نقصان [ نقصان در علت دمعه ]... بعضی را پاک کردن چشم و گوشت گوشه چشم به دستارچه درشت. ( ذخیره خوارزمشاهی ). بگریست و از هوش بشد چون ساعتی باز هوش آمد و چشم و روی به دستارچه پاک کرد. ( تاریخ بیهق ).
ماه زرین زبر رایت و دستارچه زیر
آفتابی به شب آراسته عمدا بینند.خاقانی.پرز پلاس آخور خاص همام دین
دستارچه معنبر و برگستوان ماست.خاقانی.عنبرین دستارچه گرد رخت
طوق غبغب در میان آویخته.خاقانی.آن زمان کز آتشین کوثر شدیم آلوده لب
عنبرین دستارچه از زلف دلبر ساختیم.خاقانی.دستارچه بین ز برگ شمشاد
طوق غبب سمنبران را.خاقانی.آمیخته مه با قصب انگیخته طوق از غبب
دستارچه بسته ز شب بر ماه تابان دیده ام.خاقانی.زلف دستارچه و غبغب طوق
زیر دستارچه غبغب چه خوش است.خاقانی.با این دستارچه و تازیانه خدمت دست شریف مجلس سامی را بشایستی. ( منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 47 ). خادم از شرف وصول آن یتیمه بحر معانی... گنج سعادت بر سر دستارچه بست. ( منشآت خاقانی ص 69 ). از غایت بشاشت هر ساعت گنج روان بر سر دستارچه می بندد. ( منشآت خاقانی ص 330 ). تا هر ساعت دستارچه از روی طبق برداشته نشود. ( سندبادنامه ص 92 ). دستارچه ای بیرون آورده و به باغبان داد و دسته ای چند ریاحین بستد. ( سندبادنامه ص 332 ).
شیشه ز گلاب شکر میفشاند