گره‌گشایی

لغت نامه دهخدا

گره گشایی. [ گ ِ رِه ْ گ ُ ] ( حامص مرکب ) گشوده شدن گره. بازشدن گره. مجازاً برطرف شدن مانع. آسان شدن کار :
دولت سبب گره گشایی است
فیروزه خاتم خدایی است.نظامی.گر عودکند گره نمایی
تو نافه شو از گره گشایی.نظامی. || کمک. مساعدت :
شود جهان لب پرخنده ای اگر مردم
کنند دست یکی در گره گشایی هم.صائب.

فرهنگ عمید

گره گشا بودن.

فرهنگ فارسی

۱ - باز کردن گره . ۲ - آسان شدن امر بر طرف شدن مانع مشکل گشایی : دولت سبب گره گشایی است فیروز. خاتم خدایی است . ( نظامی )

فرهنگستان زبان و ادب

{denouement} [هنرهای نمایشی] پایان یافتن کشمکش های نمایش و حل شدن گره آغازین

دانشنامه آزاد فارسی

گره گشایی (denouement)
مرحلۀ روشن شدن قضایا در پی رنگ اثر داستانی. در ساختار متعارف داستانی، گره گشایی درست پیش از پایان و پس از نقطۀ اوج اتفاق می افتد. در داستان های پلیسی، به سبب پیچیدگی پی رنگ، معمولاً گره گشایی مفصّلی لازم است تا همۀ قضایا برای خواننده روشن شود.

ویکی واژه

پایان یافتن کشمکش‌های نمایش و حل شدن گره آغازین.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم