لغت نامه دهخدا
بس عزیزم بس گرامی شاد باش
اندر این خانه بسان نوبیوگ.رودکی.جان گرامی به پدر بازداد
کالبد تیره به مادر سپرد.رودکی.خدای تعالی ، پیغمبران گرامی را به هجرت مبتلا کرد و از خان و مان گریختند. ( ترجمه تاریخ طبری بلعمی ). پس این زنان گفتند: حاش ماهذا بشراًان هذا اً لاّ ملک کریم ؛ پر گست باد از این که مردم است مگر فریشته است گرامی بدین نیکویی. ( ترجمه تاریخ طبری بلعمی ).
بگفت آن شگفتی که خود کرده بود
گرامی پسر را که آزرده بود.فردوسی.چو فرزند باشد به آئین و فر
گرامی بدل بر چه ماده چه نر.فردوسی.چنین گفت داناکه مردم بچیز
گرامی است گر چیزخوار است نیز.فردوسی.چنین گفت موبد که این نیکبخت
گرامی به مردان بود تاج و تخت.فردوسی.بدو داد [ قیصر ] پرمایه تر دخترش
که بودی گرامی تر از افسرش.فردوسی.بگویم که ای نامداران من
چنانچون گرامی تن و جان من.فردوسی.پسر خود گرامی بود شاه را
بویژه که زیبا بود گاه را.فردوسی.همه دوستان را گرامی کنیم
مهان را به هر جای نامی کنیم.فردوسی.نپیچیدم از گنج و فرزند روی
گرامی دو دیده سپردم بدوی.فردوسی.چنین گفت پس کای گرامی دبیر
تو کاری چنین بردل آسان مگیر.فردوسی.ز پیمان بگردند و از راستی
گرامی شود کژی و کاستی.فردوسی.پسر بود او را گرامی یکی