لغت نامه دهخدا
بر نیک محضر فرستاد کس
در توبه کوبان که فریاد رس.سعدی.- کوبان کوبان ؛ در حال کوبیدن و به شتاب درنوردیدن :
از جور سپهر سبزه وار این دل
کوبان کوبان به اسفرایین آمد.؟ ( لباب الالباب چ لیدن ج 1 ص 143 ). || رقص کنان و پای کوبان :
معشوقه خراباتی و مطرب باید
تا نیم شبان زنان و کوبان آید.عنصری.- پای کوبان ؛ رقص کنان. ( ناظم الاطباء ). در حال پای کوبی و پای کوبیدن. و رجوع به همین کلمه ها شود.
کوبان. ( اِخ ) از دیه های مرو است و آن را جوبان نیز گویند. ( از معجم البلدان ). و رجوع به گوبان شود.
کوبان. ( اِخ ) از دیه های اصفهان است.ابن منده گوید: از نواحی خان لنجان و ناحیتی بزرگ و دارای دکانها و مردم بسیار است. ( از معجم البلدان ).