کجروی

لغت نامه دهخدا

کجروی. [ ک َ رَ ] ( حامص مرکب ) عمل کج رو. رفتن به راه ناراست و ناهموار. کج رفتاری. افساد. سرکشی. خودسری. گردنکشی. بی قانونی. ( ناظم الاطباء ) :
پای من گویی به درد کجروی مأخوذ بود
پای را این دردسر بود از سر سودای من.خاقانی.در کجروی بر جهان بسته ایم
بدنیا بدین راستی رسته ایم.نظامی.این چنین درمانده ایم از کجرویست
یا ز اخترهاست یا خود جادوییست.مولوی.ز سعی او چه عجب اندراستقامت ملک
که کجروی بنهد از طبیعت خرچنگ.رفیعالدین لنبانی.

فرهنگ فارسی

عمل کج رو . رفتن براه ناراست و ناهموار

دانشنامه آزاد فارسی

رجوع شود به:انحراف

ویکی واژه

کجروی (جمع کجروی‌ها)
انحراف
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم