لغت نامه دهخدا
سزد که دو رخ کاریز آب دیده کنی
که ریزریز بخواهدت ریختن کاریز.کسائی.و رجوع به احوال و اشعار رودکی ص 1210 شود. و او را [ شهر خواش را ] آبهای روان است و کاریزها. ( حدود العالم ). و آبشان [ آب مردم سیرگان ] از کاریز است. ( حدود العالم ). و آب شهر طبسین از کاریز است. ( حدود العالم ).
کارزاری کاندر او شمشیر تو جنبنده گشت
سر بسر کاریز خون گشت آن مصاف کارزار.فرخی.کسانی که شهرها و دیهها و بناها و کاریزها ساختند... بگذاشتند و برفتند.( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 339 ). کاریز مشهد که خشک شده بود باز روان کرده. ( تاریخ بیهقی ، ایضاً ص 549 ). امیر شهاب الدوله از دامغان برداشت و به دهی رسید در یک فرسنگی دامغان که کاریزی بزرگ داشت. ( تاریخ بیهقی ). و آب آن ( ابر قویه ) هم آب روان باشد و هم آب کاریز. ( فارسنامه ابن البلخی ص 124 ). ابتداء حد کوره اصطخراست و آب آن همه از کاریزها باشد و هواء آن معتدل است. ( ایضاً فارسنامه ص 122 ).
به کارزار به کاریز خون گشادن خصم
بنفشه سمن آمیغ لاله کار تو باد.سوزنی.بختی است مر این طائفه را کز گل ایشان
گر کوزه کنی آب شود خشک به کاریز.سوزنی.چشمه صلب پدر چون شد بکاریز رحم
زان مبارک چشمه زاد این گوهرین دریای من.خاقانی.کاریز برده کوثر در حوضهای ماهی
پیوند کرده طوبی با شاخهای عرعر.خاقانی.