لغت نامه دهخدا
چو آن مرد چابک به اندک سپاه
ز جایی بیاید بدرگاه شاه.
مر این ترک را ناگهان بشکند
همه لشکرش را بهم برزند.فردوسی.همواره این سرای چو باغ بهشت باد
از رومیان چابک و ترکان نازنین.فرخی.نزد او آن جوان چابک رفت
از غم ره گران و گوش سبک.منطقی.چرخ را انجم بسان دستهای چابکند
کز لطافت خاک بی جان را همی باجان کنند.ناصرخسرو.مشو درخط ز خط کانهم ز حسن است
دغا چون چابک آید هم ز نرد است.عمادی شهریاری.چابک استاده ام به زیر فلک
مگر از چنبرش برون گذرم.خاقانی.استادان حاذق و عمله چابک ترتیب دادند. ( ترجمه تاریخ یمینی ).
شگرفی چابکی چستی دلیری
به مهر آهو به کینه تندشیری.نظامی.خر خود را چنان چابک نبینم
که با تازی سواری برنشینم.نظامی.بازی کن و چابک و طرب ساز
مالیده سرین و گردن افراز.نظامی.هر نفس این پرده چابک رقیب
بازیی از پرده برآرد غریب.نظامی.قلم زن چابکی صورتگری چست
که بی کلک از خیالش نقش میرست.نظامی.همیشه بر قد دولت قبای حکم تو چابک
همیشه بر سر دشمن قضای تیغ تو مبرم.امامی هروی.چو از چابکان در دویدن گرو
نبردی ، هم افتان و خیزان برو.سعدی ( بوستان ).باچابکان دلبر و شوخان دلفریب
بسیار در فتاده و اندک رمیده اند.سعدی.به چابکتر از خود مینداز تیر
چو افتاددامن بدندان بگیر.سعدی.اگر بنده چابک نیاید بکار
عزیزش ندارد خداوندگار.سعدی.قبا بست و چابک نوردید دست