لغت نامه دهخدا
که خواند تخته عصیان تو که درنفتاد
ز تخت پنجه پایه بچاه پنجه باز.سوزنی.از آن گوشه ای دان فراخی بحر
وزین پایه ای اوج چرخ کبود.اثیر اخسیکتی.پایه پایه رفت باید سوی بام
هست جبری بودن اینجا طمع خام.مولوی.چون ز صد پایه دو پایه کم بود
بام را کوشنده نامحرم بود.مولوی.نردبانهائی است پنهان در جهان
پایه پایه تا عنان آسمان.مولوی.چون نهد بر پایه منبر ز بهر وعظ پای
آنکه چون کروبیان دارد بعصمت اشتهار.ابن یمین ( از جهانگیری ). || هرچه بر آن چیزی بنا کنند و ترتیب دهند. اساس. بنیاد. بِناء. اصل عمارت. ( رشیدی ). مبناء. بنورَه. بنوری. پی. شالوده. شالده. بنیان. بن. بنگاه. آسال. انگاره. قاعده. مقعده :
ندانست کاین چرخ را پایه نیست
ستاره فراوان و ایزد یکیست.فردوسی.شاه سایه است و خلق چون پایه
پایه کژ کژ افتدش سایه.سنائی.فکر پایه عقل است. ( جامعالتمثیل ). || مجردی. ستون. شجب. رشیدی این معنی را مجازی میداند و گوید از آن جهت پایه را ستون گویند که آن اساس سقف است. ( نقل بمعنی ). || قائمه. پای ِ. تخت. هر یک از قوائم تخت و میز و نظائر آنها چنانکه پایه تخت ، پایه صندلی ، پایه میز، پایه خوان ( طبق )، سه پایه ، چهارپایه :
همه پایه تخت زرّ و بلور
نشستنگه شاه بهرام گور.فردوسی.همه پایه تخت زرین بلور
نشسته برو شاه با فر و زور.فردوسی.هواروشن از بارور بخت اوست
زمین پایه نامور تخت اوست.فردوسی.کمر بست و ایرانیان را بخواند
بر پایه تخت زرین نشاند.فردوسی.نهاده بطاق اندرون تخت زر