لغت نامه دهخدا
هیم. [ هَُ ی ُ ] ( ع ص ، اِ ) ج ِ هَیام و هُیام. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). رجوع به هیام شود.
هیم. ( ع ص ، اِ ) ج ِ اهیم. ( اقرب الموارد ). شتران تشنه. ( ترجمان القرآن ) ( منتهی الارب ).
هیم. [ هََ ی َ ] ( فعل ) صورتی و تلفظی محلی از کلمه «هستم » یعنی موجودم و حیات دارم و حاضرم. ( از آنندراج ) ( از برهان ) :
هیم به پله نیکی کم از سپندانی
به پله بدی اندر هزار سندانم.سوزنی.
هیم. ( اِ ) هیمه.هیزم سوختنی. ( آنندراج ) ( غیاث اللغات ) :
دلم مرگ پسرعم سوخت و در جانم زد آن آتش
که هیمش عرق شریان گشت و دودش روح حیوانی.خاقانی.